۱۳۸۴ مرداد ۲۰, پنجشنبه

I wish I were a poet

 


من بازوی زمان رو می گیرم و با اون حرکت می کنم گر چه بیشتر وقتها ازش


جا می مونم


من گناهانم رو میشمرم برای روزی که توبه خواهم کرد گر چه نمی دونم


اون روز کی می رسه


من در دنیای ترانه ها زندگی می کنم تا شاید عشق رو یاد بگیرم گر چه این مدرسه


مدرک فارغ التحصیلی اعتا نمی کنه


من به زندگی عادی اعتنا نمی کنم و راه خودم رو می رم با اینکه میدونم یکروز من هم


به این رخوت تن در میدم


من....


 


و بعد از همه ی اینها می خندم و به خودم می گم "ای کاش شاعر بودم"


  

۱ نظر:

م گفت...

یه روزی می رسه که به جای گرفتن بازوی زمان دستانم را تصاحب کردی و زمان از حساذت بمیرد
و به جای شمارش گناهانت بوسه هایم را بشماری که گناه و گناه کار از غصه برای همیشه دغ کنند و به جای اینکه بگویی:کاش شاعر بودم:
: شاعر ماندنم را تا ابد ارزو کنی"عزیزم"