تو این چند روزه بارها و بارها قسمت New Post وبلاگم رو باز کردم دلم می خواست بنویسم، دلم می خواد بنویسم اما دقیقا نمی دونم چی ...
اتفاقات، نوشته ها و انگیزه های نوشتن اینقدر گنگ و گم و دور و پراکنده تو مغزم حضور دارند که وقتی می گم می خوام بنویسم انگار فقط جور کردن چند تا کلمه و ساختن چندتا جمله برام مهم شده اصلا انگار موضوع نوشتن و تاثیرش اهمیتی نداره. حتی همین الان نمی خواستم اینا رو بنویسم.
به هر حال داستان من این است کسی جز من صاحب این اقیانوس که عمقی بیش از چند بند انگشت ندارد نیست* هیچ کس صاحب خیالات من نیست. حتی از من فرار می کنند ...
پانوشت:
* این تعبیر از کسی است که او نمی خواهد و من نمی توانم اسمی از او ببرم
اتفاقات، نوشته ها و انگیزه های نوشتن اینقدر گنگ و گم و دور و پراکنده تو مغزم حضور دارند که وقتی می گم می خوام بنویسم انگار فقط جور کردن چند تا کلمه و ساختن چندتا جمله برام مهم شده اصلا انگار موضوع نوشتن و تاثیرش اهمیتی نداره. حتی همین الان نمی خواستم اینا رو بنویسم.
به هر حال داستان من این است کسی جز من صاحب این اقیانوس که عمقی بیش از چند بند انگشت ندارد نیست* هیچ کس صاحب خیالات من نیست. حتی از من فرار می کنند ...
پانوشت:
* این تعبیر از کسی است که او نمی خواهد و من نمی توانم اسمی از او ببرم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر